عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )
14
شرف النبي ص ( فارسي )
آدم در دست قيذار بود ، و فرزندان اسحق تابوت باز مىخواستند و مىگفتند فرزندان اسماعيل را كه چون نور شما داريد تابوت به ما دهيد . و قيذار مىگفت : پدر مرا وصيت كرده است من باز ندهم . ( 1 ) پس قيذار خواست كه تابوت بگشايد . چندانكه سعى كرد باز نتوانست گشود . مناديئى از هوا آواز داد كه يا قيذار ، سعى ضايع مىكنى . تو اين تابوت را نتوانى گشاد ، كه آن را الا پيغمبرى نتواند گشاد . و تو وصييى نبى نيستى . تابوت را به ابن عم خويش يعقوب اسرائيل الله رسان . پس قيذار غاضره را گفت : اگر فرزندى نرينه بياورى ، نام او جميل كن كه من اميد مىدارم كه فرزندى شايسته و نيكو باشد . و تابوت برگرفت و قصد زمين كنعان كرد كه يعقوب آنجا بود . چون نزديك كنعان رسيد ، تابوت صريرى بكرد ، يعقوب بشنيد و فرزندان را گفت كه سوگند خورم كه قيذار آمد و تابوت آورد . برويد و او را استقبال كنيد . پس يعقوب و فرزندان برخاستند و به ديدن قيذار آمدند . چون چشم يعقوب بر قيذار آمد بگريست و گفت : اى قيذار ، ترا چه بوده است كه چنين ضعيف و نحيف و اندوهناك گشتهاى . دشمنى بر تو ستم كرده است ، يا معصيتى ارتكاب كردهاى بعد از ابراهيم ؟ قيذار گفت : اين هيچ دو نيست . ( 2 ) و لكن نور محمد صلى الله عليه از من جدا شده است ، از براى آن تن من ضعيف شده است و رنگ متغير گشته . يعقوب گفت : نور محمد انتقال با دختران اسحق كرده است . قيذار گفت : نه كه با زنى جرهمى نام او غاضره . يعقوب گفت b 5 : بشارت باد ترا كه غاضره امشب وضع حمل كرد و پسرى آورد . قيذار گفت : اى پسر عم ، تو به زمين شامى و او به زمين حرم ، چگونه بدانستى ؟ يعقوب گفت : درهاى آسمان امشب بگشادند و نورى عظيم ميان زمين و آسمان پديد آمد ، و فرشتگان از آسمان فرود آمدهاند با بركت و رحمت . من بدانستم كه از براى نور محمدست عليه السلم . پس قيذار تابوت به يعقوب سپرد و باز گرديد . چون با نزديك غاضره آمد ، پسرى شايسته و با جمال آورده بود و او را نام جميل